اولین روز بارانی را بخاطر داری؟ غافلگیر شدیم،چتر نداشتیم،دویدیم،خندیدیم
وبه شالاب شلوپ های گل الود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی،چتر اورده بودی ،من غافلگیر شدم سعی می
کردی من خیس نشوم وشانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند حوصله نداشتی سرمابخوری چتررا کاملا
بالای سرت خودت گرفتی وشانه راست من کاملا خیس شد
چند روز پیش چطور؟
به خاطر داری؟که بایک چتر اضافه امدی و مجبور بودیم
برای اینکه پین های چتر تو چش و چالمان نرود 2 قدم از دور تر
برویم فردا دیگر نمی ایم ، تنها برو
و اما تو ای عشق
چه مظلومانه میان کلام و رفتار بی عاطفه مانده ای
چه غریبانه از تو می گوئیم جائی که هیچ نشانه ای از تو نیست!
چه سپری از تو ساخته ایم برای پوشاندن دلهای خاکستری مان
تو بمان هرچند که نشناسیمت
تو بدرخش که تجلی ذات حقی شاید روزی کسی حق تو را واقعا شناخت

امروز امده و هنوز به یاد دیروزم،بی تاب و بی قرار ، هنوز دارم
به عشقت میسوزم
دیروز رفته و دلم کجای کار است، نمیدونم دلت هنوز به یاد من است.
میسوزم و میسازم و گله ای ندارم از این لحظه ها این تقدیر من است
با همین حال و روزم هدر رفت تمام سالها می دانم فردا می اید و من مثل امروز
که در حسرت دیروز نشسته بودم، مثل دیروز که عاشقت شده بودم،عاشق شده بودم
و از این روزها بی خبر بودم، نمیدانستم تو میروی، چقدر من خوش خیال بودم...

در جلسه امتحان عشق من ماندم و یک برگه سفید!
یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی..
درد دل من در این کاغذ کوچیک جا نمیشود!
در این سکوت بغض الود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند
و برگه سفیدم عاشقانه قطره را در اغوش می کشد!عشق تو نوشتنی نیست...
در برگه ام کنار او یک قلب میکشم
وقت تمام است.
برگه ها بالا...
نمیدونم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر
فقط میدانم در اغوش منی،بی انکه باشی
ورفتی بی انکه نباشی

به من گفتی همیشه با توام تنها نمانی
به شرطی که قدر عشقم را بدانی
گرامی داشتم همیشه عشقت
ولی رفتی الهی...
برایش بنویس دوستت دارم اخه میدونی ادما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست. گرچه پاره کردن کاغذ از شکستن یک قلب ساده تره ولی تو بنویس...تو...بنویس

نیازی نیست طرف بهت بگه:برو همینکه روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روز رو به شب میرسونی...
همین که کارو زندگی رو بهونه میکنه..
همین که دیگه لابه لای حرفاش دوستت دارم نباشه و همین که حظور دیگران تو زندگیش
پررنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از کلمه ی برو واست معنی پیدا میکنه پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...
نفس میکشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدای ات بدجور بر قامتم گشاد است
تو نیستی
اسمان بی معنیست
حتی اسمان پرستاره
وباران
مثل قطره های عذاب رو سرم می ریزد
تو نیستی
ومن چتر می خواهم..
هرچیزی که حس شاعرانه و عاشقانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد اغوشت بیوفتم..
وقتی چمدانش را به قصد بستن بست
نگفتم عزیزم اینکارو نکن
نگفتم برگرد
و یک بار دیگه به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه
رویم را برگرداندم
حالا او رفته ومن تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم